داستان زندگی - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 15:42
دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقصه بی سر و سامانی من گوش کنیدگفت وگوی من و حیرانی من گوش کنیدشرح این آتش جان سوز نگفتن تا کیسوختم سوختم این راز نهفتن تا کیروزگاری من و دل ساکن کویی بودیمساکن کوی بت عربده‌جویی بودیمعقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیمبسته سلسله سلسله مویی بود...
عرفان نظری اهار - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 15:42
دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره‌ات طلاستیک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شویچرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شویپس برو و بی‌خیال باشعاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!دستمال کاغذی، دلش شک...
این قافله ی عمر عجب میگذرد … - تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 12:28
حرف های ما هنوز ناتمام...تا نگاه می کنی:وقت رفتن استباز هم همان حکایت همیشگی!پیش از آنکه باخبر شویلحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شودآی...ای دریغ و حسرت همیشگی!ناگهانچقدر زوددیر می شود! نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت ۴:۲۶ ب.ظ توسط ستاره| |Adblock test (Why?)
زندگی کن - تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 14:58
زندگی را ورق بزنهر فصلش را خوب بخوانبا بهار برقصبا تابستان بچرخدر پاییزش عاشقانه قدم بزنبا زمستانش بنشینوچایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوشزندگی را باید زندگی کردآنطور که دلت می گویدمبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۴:۲ ب.ظ توسط ستاره| |Adblock test (...
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:24
نه اینکه حرفی نباشدهست...امادلشکسته ها میدانندغم که به استخوان برسدمیشود« سکوت » نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱ساعت ۵:۲ ب.ظ توسط ستاره| |Adblock test (Why?)
من یک زن هستم - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:24
َﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺴﺘﻢ " ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ...ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ...ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺳﻬﺮﻭﺩﯼ ﺷﻤﺎﻟﯽ ...ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺮﻭﻡ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻧﺎﻥ ...ﻧﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻧﻪ ﻟﺒﺎسى كه جلب توجه كند .... ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻡ ﻫﻢ ﺑﺮﻕ ﻣﯿﺰﻧﺪ ...ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻤﻴﻦ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﺎﯾﻢ ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ....ﺁﺧﺮﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ، ﻣﻨﻢ ﺳﯿﺮ ﮐﻦ، ﻫﺮﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻪﭘﺎﺕ...
پسرم - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:24
زیبا پسری مثل ِ گل سرخ دلانگیزنیکو اثری مثل عسل، از مزه سرشاریارب تو خود از کودک ما دفع خطر کنیارب تو خود این عائله را خوب نگهدارخواب است پسر، صبح که شد یک سره تا شباما سر شب تا به سحر، یک سره بیداردر جیغ کشیدن، هنرش حرف نداردهمسایه ما هم شده از قصه خبرداردیروز، فرایند خبر خوشتر ازین بودبا معرکه ختن...
واقعا؟ - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 18:30
همیشه بهت میگفتم دلم میخواد خوشحالت کنم ،چه کنم که حالا دلیل خوشحالیت نبودن منه … نوشته شده در شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۱۲:۴ ق.ظ توسط ستاره| |Adblock test (Why?)
کوچولو - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 18:30
هر روز که می گذرهو ماه شب جاشو به خورشید پرفروغ میدهروز به روز به پا گذاشتن یک فرشتهی کوچولورو زمین نزدیکتر میشیم نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۴۱ ق.ظ توسط ستاره| |Adblock test (Why?)
نی نی - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 18:30
تونستم با وجودم یک موجودی رو به وجود بیارم که وجودم به وجودش بستست
بيمارستان، كرونا - تاریخ: 1399/1/23 ساعت: 4:56
خسته ام از مردمي كه دغدغه ي شبانه روز ما هستندولي كار و بيماري ما ، كوچكترين دغدغه اي براي آنها نيست...
خوبم - تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 23:16
تنها جایی که دروغ گفتن خوبه راجع به حالته ... به همه بگو خوبم چون واسه هیشکی مهم نیس واقعا خوبی یا نه !
باز چاي من سرد شد - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:00
همهی مایک خیابان داریمیک کافهو یک عکسکه دو نفرههایمان رابا چشم خود دیده بودند همیشهآن خیابانآن کافهو آن عکس را داریماما آن یک نفر را ...بگذریم!چای از دهن افتاد
واجبات - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:00
به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم تو واجب را بجا آور رها کن مستحب ها را...
دلتنگي - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:00
شده دلتنگ شوی، چاره نیابی جز اشک؟ من به این چاره ی بیچاره دچارم هرشب...
بي قرار - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:00
u200fوقتی گوشیتو زیرو رو میکنی ولی دنبال هیچی نیستی يعنی بیقراری، بیقرار یک نفر که نیست..,
سرد - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:00
پا به پا کردم و جان کندم و گفتم آخر دوستت دارمو گفتی : نظرِ لطف شماست ...
عشق - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:00
من گفتگوهای طولانیِ قبل خواب را دوست دارمآنجایی که هر دومان خیره به سقفسر یک جملهی ساده اما دلچسبروی شانه،سمتِ هم بر می گردیم...
بهشت - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:28
بهشت اونجاییه که شب موقع خواب به خودش که کنارته نگاه کنی نه به پروفایلش
دمادم - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:28
هر لحظه من آغوش تو را ...می خواهم... شرمنده که کودک درونم بغلی ست...