خرید بک لینک
دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقصه بی سر و سامانی من گوش کنیدگفت وگوی من و حیرانی من گوش کنیدشرح این آتش جان سوز نگفتن تا کیسوختم سوختم این راز نهفتن تا کیروزگاری من و دل ساکن کویی بودیمساکن کوی بت عربده‌جویی بودیمعقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیمبسته سلسله سلسله مویی بودیمکس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبودیک گرفتار از این جمله که هستند نبودنرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشتسنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشتاین همه مشتری و گرمی بازار نداشتیوسفی بود ولی هیچ خریداریار نداشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:42

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره‌ات طلاستیک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شویچرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شویپس برو و بی‌خیال باشعاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!دستمال کاغذی، دلش شکستگوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشستگریه کرد و گریه کرد و گریه کرددر تن سفید و نازکش دوید خون دردآخرش، دستمال کاغذی مچاله شدمثل تکه‌ای زباله شداو ولی شبیه دیگران نشدچرک و زشت مثل این و آن نشدرفت اگرچه توی سطل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:42

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت ۴:۲۶ ب.ظ توسط ستاره| |

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 12:28

زندگی را ورق بزن

هر فصلش را خوب بخوان

با بهار برقص

با تابستان بچرخ

در پاییزش عاشقانه قدم بزن

با زمستانش بنشین

و

چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش

زندگی را باید زندگی کرد

آنطور که دلت می گوید

مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۴:۲ ب.ظ توسط ستاره| |

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 14:58

نه اینکه حرفی نباشد

هست...

اما

دلشکسته ها میدانند

غم که به استخوان برسد

میشود

« سکوت »

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱ساعت ۵:۲ ب.ظ توسط ستاره| |

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:24

َﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺴﺘﻢ " ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ...ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ...ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺳﻬﺮﻭﺩﯼ ﺷﻤﺎﻟﯽ ...ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺮﻭﻡ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻧﺎﻥ ...ﻧﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻧﻪ ﻟﺒﺎسى كه جلب توجه كند .... ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻡ ﻫﻢ ﺑﺮﻕ ﻣﯿﺰﻧﺪ ...ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻤﻴﻦ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﺎﯾﻢ ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ....ﺁﺧﺮﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ، ﻣﻨﻢ ﺳﯿﺮ ﮐﻦ، ﻫﺮﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻪﭘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ ...ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﻭ ﻧﻴﻢ به نانوائى مى رسم ....ﻧﺎﻧﻮﺍ ﻣﻮﻗﻊ دادن نان و گرفتن پول  ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﺴﺎﯾﺪ ....ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻬﺮﺍﻥ ...ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻣﻮﺗﻮﺭﺳﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﻢ ﻣﯿﺎﯾﺪ و مى گويد ﺷﺒى چند ؟بالاخره ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ ...ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ... ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺎ ﺯﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺵﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...ﺳﻼﻡ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ... ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﻮﺑﻦ ... ؟ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻠﺘﻮﻥ ﺧﻮﺑﻦ؟بَه ﺑَﻪ ﺳﻼﻡ ﺧﻮﺑﯽ؟ ﺧﻮﺷﯽ؟ ﮐﻢ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ؟ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ ... ﺍﮔﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﯿﺎ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻦ ... ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ  يادت نره  ﻭ ﻣﻦ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ....ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿن ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﻫﺎ ست...ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺍﺳﻼم ﺟﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ... ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺟﻨﺴﯽ ﺗﺨﻢﺭﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻥ ... اينجا ﻧﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ از تو محافظت مى كند و نه شرع ﻭ ﻧﻪ ﻋﺮﻑ   بله ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ است !!!ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﻢﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﭼﻬﺎﺭ ﺯﻥ ﻋﻘﺪﯼ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﻬﻞ ﺯﻥ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﯼ؟ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﻭ ﻋﻄﺮ ﺗﻨﻢ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖﺑﺎﺯمى دﺍﺭﺩ ..ﻫﯿﭻ ﺩﺍﺩﮔﺎﻫﯽ شهادت ﻣﺮﺍ نمى پذﯾﺮﺩﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺮﺍ ﻃﻼﻕ ﺩﻫﺪ ﺑﺎ ﻏﯿﺮﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪه ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻃﻼﻕﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ : ﺯﯾﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه ...ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻦ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﻟﺰﺍﻣﯿﺴﺖ ...ﻫﺮ ﺩﻭ ﮐﺎﺭ مى ﮑﻨﯿﻢ، ﺍﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﺪ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ....ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﻢﻣﺮﺩﻫﺎادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:24

زیبا پسری مثل ِ گل سرخ دلانگیزنیکو اثری مثل عسل، از مزه سرشاریارب تو خود از کودک ما دفع خطر کنیارب تو خود این عائله را خوب نگهدارخواب است پسر، صبح که شد یک سره تا شباما سر شب تا به سحر، یک سره بیداردر جیغ کشیدن، هنرش حرف نداردهمسایه ما هم شده از قصه خبرداردیروز، فرایند خبر خوشتر ازین بودبا معرکه ختنهکنان رفت کلنجارکم کرد کمی وزن، ولی بر اثر دردمیرفت که بالا برود از در و دیوارزخم است کمی پایه پرگار وجودشسخت است ولی پر زدنش بر سر ِ پرگارحساستر از پیش شد آن نقطه حساسمیسوخت تمام تنش از سوزش ادرارهی جیغ زد و جیغ زد و جیغ زد و جیغالبته، سر هرچه پزشک است و پرستاراز جیغ بنفشش همه آبی شده بودیمآبیتر از اندیشه دریاچه اسرارلابد به خودش گفته، چه دنیای غریبیستاین عالم دهشتزده پست دلآزارتا میرسی از راه سر گوش بریدهستبی آن که بپرسند، چه اندازه، چه مقدارالبته، خیال خفنی نیست، که در شرعمردان همه هستند از این مسئله ناچاراین سنت فرخنده اسلام عزیز استما تابع فرمان خداییم درین کارامروز ولیکن، شده با ختنهکنانشاین کودک ده روزه سبکسیر و سبکبارهم خنده به لب دارد و هم رقص در اندامهم میشکند با دم خود فندق بسیار نوشته شده در یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ساعت ۱:۴۹ ب.ظ توسط ستاره| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:24

همیشه بهت میگفتم دلم میخواد خوشحالت کنم ،
چه کنم که حالا دلیل خوشحالیت نبودن منه …

نوشته شده در شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۱۲:۴ ق.ظ توسط ستاره| |

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 18:30

هر روز که می گذره

و ماه شب جاشو به خورشید پرفروغ میده

روز به روز به پا گذاشتن یک فرشتهی کوچولو

رو زمین نزدیکتر میشیم

نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۴۰۰ساعت ۱۱:۴۱ ق.ظ توسط ستاره| |

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 18:30

تونستم با وجودم یک موجودی رو به وجود بیارم که وجودم به وجودش بستست

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 18:30

خسته ام از مردمي كه دغدغه ي شبانه روز ما هستند

ولي كار و بيماري ما ، كوچكترين دغدغه اي براي آنها نيست...

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: شنبه 23 فروردين 1399 ساعت: 4:56

تنها جایی که دروغ گفتن خوبه راجع به حالته ... به همه بگو خوبم چون واسه هیشکی مهم نیس واقعا خوبی یا نه !

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: جمعه 9 اسفند 1398 ساعت: 23:16

همهی ما
یک خیابان داریم
یک کافه
و یک عکس
که دو نفرههایمان را
با چشم خود دیده بودند
همیشه
آن خیابان
آن کافه
و آن عکس را داریم
اما
آن یک نفر را ...
بگذریم!
چای از دهن افتاد

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 9:00

به دست آور دل من را

چه کارت با دل مردم

تو واجب را بجا آور

رها کن مستحب ها را...

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 9:00

شده دلتنگ شوی،

چاره نیابی جز اشک؟

من به این چاره ی بیچاره دچارم هرشب...

برچسب: نویسنده: بردیا حسینیان تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 9:00

صفحه بندی